تبليغاتX


سنگر مجـازی زواره*Zavareh Virtual Trench - روزگاری جنگی بود...
تمامی حقوق مطالب برای پايگاه مقاومت بسيج امامزاده يحيي (ع) شهر زواره محفوظ است و طبق ماده 12 فصل 3 بخش 1 قانون جرائم رایانه ای هر گونه کپي برداري بدون ذکر منبع ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد
 
ما تا آخر ایستاده ایم


 
موضوعات سنگر

 
ویژه های سنگر


تمثال شهدای سنگر

سامانه پیام کوتاه سنگر

لوگوي دوستان سنگر

افتخارات کسب شده توسط سنگر

كتاب الكترونيكي بسيج ساخت سنگر

سایت های نظامی سنگر

اطلاعيه تربيت وآموزش سنگر

اطلاعيه نيروي انساني سنگر

اطلاعيه فاوا و فضای مجازی سنگر

اطلاعيه حفاظت سنگر

تماس با مدیریت سنگر

 
سپاه هاي استاني

استان آذربایجان شرقی
استان آذربایجان غربی
استان اردبیل
استان اصفهان
استان البرز
استان ایلام
استان بوشهر
استان تهران
استان خراسان جنوبی
استان خراسان رضوی
استان خراسان شمالی
استان خوزستان
استان چهار محال و بختیاری
استان زنجان
استان سمنان
استان سیستان و بلوچستان
استان فارس
استان قزوین
استان قم
استان كرمان
استان كرمانشاه
استان كهگیلویه و بویراحمد
استان كردستان
استان گلستان
استان گیلان
استان لرستان
استان مازندران
استان مركزی
استان هرمزگان
استان همدان
استان یزد
همه لينک ها

 
امکانات سنگر



 
کانال سنگر در آپارات


 
ارتباط زنده با سنگر


 
نظر سنجي سنگر


 
لوگوي سنگر

سنگر مجـازی زواره*Zavareh Virtual Trench
كد لوگو


 
معرفي عمليات


 
آماز بازديد کنندگان سنگر

کل مطالب : 1160
کل نظرات : 470
نظرات تاييد نشده : 300
تبادل لينک با 35 سايت
تبادل لينک با 40 وبلاگ
تاريخ ساخت : 1387/07/03

سنگر مجـازی زواره*Zavareh Virtual Trench

 
.:: آخرين مطالب ::.

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/12/25 | ساعت: 3:21 | نويسنده: میثــــــــاق
 

سالروز شهادت سردار شهید مهدی باکری فرمانده لشکر21 عاشورا

به پاس بیست و ششمین سالگرد عروج ملکوتی سردار شهید مفقود الاثر مهدی باکری.

چند وقتی بود می پیچید بر سر زبان ها که پیکر برادر این شهید بزرگوار پیدا شده است تا این که گفتند شایعه است.

آقا مهدی که دریایی شد اما دعا کنید هر چه زود تر پیکر برادرش بوسه باران دستان ملت ایران شود…

زندگی نامه کامل شهید در ادامه مطلب


برچسب‌ها: شهید مهدی باکری, تصاویر مهدی باکری, زندگینامه مهدی باکری, وصیت نامه مهدی باکری, شهیدان باکری


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/12/23 | ساعت: 16:20 | نويسنده: میثــــــــاق
 

  برو در این بیابان جستجــو کن

   ز هر خاکی کفی بردار و بو کن

 

ز هر خاکی که بوی عشق برخاست

یقیـن کن تربـت لیلـی همـان جاسـت


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/12/23 | ساعت: 3:49 | نويسنده: میثــــــــاق
 

سالروز شهادت حاج عباس کریمی فرمانده لشکر27محمدرسول الله(ص)

زندگینامه و گالری عکس شهید در ادامه مطلب


برچسب‌ها: شهید عباس کریمی, تصاویر عباس کریمی, زندگینامه عباس کریمی, وصیت نامه عباس کریمی, لشکر27محمدرسول الله


 
  

 
دسته بندي: سردار محمدعلي جعفری | تاريخ: 90/12/21 | ساعت: 15:55 | نويسنده: میثــــــــاق
 

سرلشکر جعفری:

سردار سرلشکر پاسدار محمد علي جعفري فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

دفاع مقدس گنجينه‌اي تمام نشدني براي نسل جوان است


فرمانده کل سپاه گفت: دفاع مقدس گنجينه‌اي ارزشمند و تمام نشدني براي انتقال فرهنگ جهاد و شهادت به نسل جوان است.


سردار سرلشکر پاسدار محمد علي جعفري فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در جمع مسئولين ستادهاي راهيان نور حرکت کاروان راهيان‌نور را احياگر ارزش‌هاي دفاع مقدس توصيف کرد و اظهار داشت: عزت و افتخار امروز کشور مرهون جانفشاني‌ها و خون‌هايي است که شهيدان گرانقدر تقديم اسلام و انقلاب نموده اند و برماست که به درستي از اين گنجينه‌ها پاسداري کرده و پيام‌شان را به نسل‌هاي آينده منتقل کنيم.


برچسب‌ها: دفاع مقدس, گنجينه‌اي تمام نشدني, نسل جوان


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/11/14 | ساعت: 14:4 | نويسنده: میثــــــــاق
 

یکی از مطالبی که هر مسؤول کاروان و یا راوی مناطق باید برای برنامه ریزی های روزانه کاروان در نظر بگیره

 

مدت زمان بین هر یادمان است که این فواصل زمانی رو برای یادمان های مناطق جنگی جنوب کشور تقدیم شما گرامیان می کنم.

 

فاصله زمانی بین یادمان های مناطق جنگی جنوب کشور

 

فواصل زمانی بین مناطق:

 

دوکوهه تا …

 

تهران ……………………………………………………………………………….. بین ۹ تا ۱۳ ساعت

اندیمشک ………………………………………………………………………………………. ۱۵ دقیقه

دزفول …………………………………………………………………………………………… ۴۵ دقیقه

سدّ کرخه ………………………………………………………………………………………. ۱ ساعت


برچسب‌ها: برنامه راهیان نور, راویان نور, فاصله زمانی بین مناطق راهیان نور, مناطق جنگی جنوب کشور, یادمان های مناطق جنگی


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/11/13 | ساعت: 10:10 | نويسنده: میثــــــــاق
 

قوطي كمپوت

يكي از معجزات الهي كه منجر به پيروزي عمليات فتح‌المبين شد آخرين شناسايي شب قبل از عمليات بود.

 من، حسين قجه‌اي و محسن وزوايي براي يافتن بهترين سير هدايت گردان به پشت جبهه دشمن و تصرف توپخانه آنها به مأموريت رفتيم.

 پس از اتمام كار شناسايي براي استراحت دور هم نشسته، كمپوتي را باز كرديم و در حاليكه آرام صحبت مي‌كرديم مشغول خوردن شديم و به يكديگر تأكيد مي‌كرديم كه قوطي خالي را با خود ببريم تا نشاني از خود به جا نگذاشته باشيم.

 با خوشحالي به مقر بازگشتيم و پس از ارائه گزارش كار، ناگهان به خاطر آورديم كه غفلت كرده و قوطي را همانجا گذاشته ايم.

 ديگر كاري نمي‌توانستيم بكنيم و فقط به خدا توكل كرديم.

اوايل شب بعد، چند ساعتي پس از حركت گردان، محسن وزوايي با بيسيم اعلام كرد كه راه را گم كرده است.

همه نگران بودند حتي فرمانده‌مان حاج احمد متوسليان به سجده رفته و با گريه به پروردگار التماس مي‌كرد.

چند لحظه بعد خبر داده شد كه گردان راهش را پيدا كرده و عمليات با رمز فاطمه الزهرا (س) آغاز شد.

بعدها فهميدم فرمانده گردان مسير را از روي همان قوطي جامانده پيدا كرده است. هميشه مي‌گفتم خداوند اينگونه شري را به خير رقم زد.

شهید عباس کریمی فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص)

خاطرات شهید عباس کریمی فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص)

خاطراتی از کتاب: دجله در انتظار عباس


برچسب‌ها: شهید عباس کریمی, فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله, ص, دجله در انتظار عباس, خاطرات


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/11/12 | ساعت: 9:50 | نويسنده: میثــــــــاق
 

بسم ربّ الشهداء و الصدیقین

با عرض سلام خدمت شما

 

 

این مطلب به منظور معرفی یادمان های دفاع مقدس در مناطق عملیاتی جنوب کشور 

 

 تهیه و تنظیم شده و بصورت فایلهای صوتی می باشد که امیدوارم دانلود کنید

 

و هر چه بیشتر با این مناطق و ویژگی های آنها آشنا شوید.

 

 

برای دانلود، روی عکس کلیک کنید ( لینک غیر مستقیم )

 

اروند

حجم: ۷۳۸ کیلو بایت

چزابه

حجم: ۸۴۸کیلو بایت

دوکوهه

حجم: ۸۱۳ کیلو بایت

فکه

حجم: ۷۸۴ کیلو بایت

فتح المبین

حجم: ۱۰۷۴ کیلو بایت

هویزه

حجم: ۴۹۷ کیلو بایت

مسجد جامع خرمشهر

حجم: ۴۵ کیلو بایت

شلمچه

حجم: ۹۹۸ کیلو بایت

طلائیه

حجم: ۶۱۴ کیلو بایت


برچسب‌ها: معرفی یادمان‌های دفاع مقدس, مناطق عملیاتی جنوب, دفاع مقدس, هشت سال جنگ تحمیلی


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/11/11 | ساعت: 4:3 | نويسنده: میثــــــــاق
 

بسم ربّ الشهید

با عرض سلام

 

این مطلب اختصاص دارد به معرفی یادمان های دفاع مقدس در مناطق عملیاتی غرب کشور

 

و همانند معرفی مناطق جنوب به صورت فایلهای صوتی است

 

که امیدوارم در هر چه بالا بردن اطلاعات شما گرامیان در این زمینه مفید واقع گردد. ان شاء الله …

 

 

 

برای دانلود، روی عکس کلیک کنید ( لینک غیر مستقیم )

بانه

حجم : ۷۶۴ کیلوبایت

بازی دراز

حجم : ۵۶۸ کیلوبایت

قصر شیرین

حجم : ۱۱۶۶ کیلوبایت

قوچ سلطان

حجم : ۷۳۵ کیلوبایت

گیلان غرب

حجم : ۱۷۹ کیلوبایت

پادگان ابوذر

حجم : ۵۲۱ کیلوبایت

پاوه

حجم : ۵۶۷ کیلوبایت

سومار

حجم : ۶۸۲ کیلوبایت

تنگه مرصاد

حجم : ۵۴۹ کیلوبایت


برچسب‌ها: معرفی یادمان‌های دفاع مقدس, مناطق عملیاتی غرب, دفاع مقدس, هشت سال جنگ تحمیلی


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/11/10 | ساعت: 11:43 | نويسنده: میثــــــــاق
 

آخرین خداحافظی ...

در این اضطراب بود که چگونه با مادر خداحافظی کند و او را تنها بگذارد و برود.

می دانست شاید برگشتی در کار نباشد و این، اولین و آخرین خداحافظی او باشد.

 به مادر نگاه کرد که سینی آب و قرآن در دست داشت و به تماشای او ایستاده بود.

سعی کرد آخرین جمله های مادر را حدس بزند؛ «مواظب خودت باش پسرم»، «ایشالا جنگ زود تموم شه برگردی خونه»، «زود به زود زنگ بزن»، «هر وقت شد مرخصی بگیر یه چند روزی بیا اینجا» ... از زیر قرآن که رد شد، برگشت سمت مادر و خداحافظی کرد.

مادر گفت: خداحافظ. سلام من رو به حضرت زهرا برسون

(برداشتی از خاطره یک مادر شهید)


برچسب‌ها: آخرین خداحافظی, روزگاری جنگی بود


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/11/09 | ساعت: 12:12 | نويسنده: میثــــــــاق
 

سردار رشيد اسلام، برادر «غلامحسين افشردي»

سالروز شهادت سردار رشيد اسلام، برادر «غلامحسين افشردي»

معروف به «حسن باقري» (1361ش)

غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري در25 اسفند1334ش در تهران به دنيا آمد. اين شهيد گرانقدر در نوجواني در كلاس‌هاي مذهبي كه زير نظر آيت‌الله دكتر بهشتي برگزار مي‌شد شركت مي‌كرد و شديداً تحت تأثير وي قرار گرفت.

 ايشان پس از گذراندن دروس ابتدايي و دبيرستان وارد دانشگاه اروميه شد ولي به دليل فعاليت‌هاي سياسي، پس از دو سال از دانشگاه اخراج گرديد. از آن پس به سربازي رفت و در لبيك به فرمان امام خميني(ره)، از پادگان گريخت.

 شهيد افشردي در جريان انقلاب، در تصرف يك كلانتري و نيز پادگان عشرت آباد تهران مشاركت نمود و با پيروزي به كميته انقلاب اسلامي پيوست. وي همچنين مدتي به روزنامه‌نگاري پرداخت و در سال58 در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران پذيرفته شد.

 او با شروع جنگ تحميلي، به سوي جبهه‌هاي جنوب شتافت و به سرعت، استعدادهايش شكفته شد و در مناصب فرماندهي نظامي سپاه و بسيج رشد كرد تا جايي كه فرماندهي چندين عمليات نظامي و موفق از جمله ثامن‌الحجج، طريق‌القدس، فتح‌المبين، بيت‌المقدس، رمضان و محرم را در برخي محورهاي مهم برعهده گرفت. شهيد افشردي همچنين در آزادسازي شلمچه و خرمشهر نقش مهمي داشت.

 وي سرانجام در حالي كه به عنوان جانشين فرماندهي نيروي زميني سپاه، در حين يك عمليات اكتشافي و اطلاعاتي در جبهه فكه حضور داشت، بر اثر اصابت گلوله توپ دشمن، در27 سالگي شربت شهادت نوشيد.


برچسب‌ها: شهادت سردار رشيد اسلام, شهید غلامحسين افشردي, شهید حسن باقري, زندگینامه حسن باقری


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/10/05 | ساعت: 9:25 | نويسنده: میثــــــــاق
 

کمی دقت نمی کردی بیل میکانیکی به گل می نشست.زمان می گذشت.اما خبری از شهدا نبود داشتم با خودم حرف می زدم.


((خدایا من هم با این ها بودم.چی شد اینها را انتخاب کردی؟
مگه ما آدم بدها دل نداریم؟خدایا اینها چی داشتند که ما از اون بی بهره بودیم؟))

توی پاکت بیل .یه تکه پارچه قرمز رنگ

توجهم را جلب کرد دویدم و برداشتمش.


گل ها را از روی آن پاک کردم.جواب سوالم بود:رویش نوشته بود:

 ((عاشقان شهادت))

کتاب نشانه/خاطرات محمد احمدیان

سایز اصلی با کیفیت بالا


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/10/04 | ساعت: 4:6 | نويسنده: میثــــــــاق
 

وصیت نامه صاحب این عکس

شهید امیر حاج امینی

گفت:«شما با این شهید نسبتی دارید؟!» گفتم: «من برادرش هستم»،اوگفت:«حقیقتش من از اول مسلمان نبودم اما بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم اما قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتفاق عکس برادر شما رادیدم،وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد انگاراین عکس با من حرف می زد.


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/10/02 | ساعت: 4:1 | نويسنده: میثــــــــاق
 

سفره ای پر از شهید

این عکس در تابستان 1364، واقع در اردوگاه الصابرین کرخه بر سر سفره ناهار گرفته شده، هنگامی که بچه های گردان تخریب لشکر 10 سید الشهدا(ع) در حال خوردن غذا بودند.

همانگونه که در تصویر مشخص است 11 نفر بر سرسفر حاضر هستند که 8 نفر آنها به شهادت رسیده اند.

اسامی شهدا بدین قرار است: از راست:

(شهید عباس بیات)،(شهید رحمان میرزا زاده)،(شهید اکبر عزیز زاده)،

(شهید مرتضی ملکی)،(شهید محمد بهشتی)،(شهید سید محسن جلادتی)،

(شهید پیام پور رزاقی)،(شهید حاج قاسم اصغری)


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/09/28 | ساعت: 11:39 | نويسنده: میثــــــــاق
 

بالگرد عراقی

بالگرد عراقی کمی دورتر از ما به زمین نشست و سربازان بعثی نیروهای ما را که حالا اسیر شده بودند، سوار بالگرد می کردند. من مجروح روی زمین افتاده بودم، درد جانکاهی داشتم.

تصمیم گرفتم خود را به هر زحمتی شده به بالگرد برسانم تا از این درد نجات پیدا کنم هر چند که درد اسارت درد سختی است.
اما در میان راه توان ادامه دادن نداشتم و بالگرد بلند شد. دقایقی گذشت هلی کوپتر هنوز اوج نگرفته بود که در آسمان ثابت ایستاد و لحظه ای بعد، در آن باز شد.

نمی دانستم علت چیست به همین دلیل همین طور به آن چشم دوختم. سربازان بی رحم عراقی دست و پای اسرا را گرفته و با قدرت تمام آن ها را به پایین پرت می کنند. بعد از پرتاب آخرین اسیر، در بالگرد بسته شد و من به زحمت در میان شهدا می گشتم و در غم مظلومیت آن ها می گریستم


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/08/16 | ساعت: 10:13 | نويسنده: میثــــــــاق
 

آتش دشمن خیلی شدید بود .
وقتی از جلوم رد شد و رفت بهش اعتراض کردم :
برادر چرا خم نمی شوی ؟

جوابی نداد و رفت.

همراهم که می شناختش گفت برادر این فرمانده گردان است.

اگر او خم بشود ما باید زیر زمیــــن راه برویم ...
 


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/08/04 | ساعت: 1:55 | نويسنده: میثــــــــاق
 

بسم الله الرحمن الرحیم

خواهری داد می زد گریه می کرد، می گفت: می خواهم صورت برادرم را ببوسم... اجازه نمی دادند.


یکی گفت:خواهرش است،مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.


گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود... این شهید سر ندارد !


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/07/30 | ساعت: 21:21 | نويسنده: میثــــــــاق
 

نزدیک عملیات بود. میدانستم دختر دار شده. یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون.
گفتم: این چیه؟
گفت: عکس دخترمه.
گفتم: بده ببینمش.
گفت: خودم هنوز ندیدمش.
گفتم: چرا؟
گفت: الان موقع عملیاته. میترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.


شهید مهدی زین الدین
 


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/07/22 | ساعت: 15:10 | نويسنده: میثــــــــاق
 

ماجرای این عکس معروف دفاع مقدس چیست؟

این عکس یادگار روزهای ماست. عکسی که همیشه بی نام عکاس دیدیمش. و بی نامی از شهدایش.

احمد دهقان، نویسنده کتاب سفر به گرای ۲۷۰درجه در توضیح این عکس – به عنوان شاهد عینی این تصویر- می گوید:


عکس مربوط است به ۲۱ دی ماه سال ۶۵، سومین روز عملیات کربلای پنج در شلمچه، وقتی که گروهی از نیروهای ایرانی در محاصره نیروهای عراقی گیر افتاده بودند. توی یکی از سنگرها، عباس حصیبی (شهید سمت چپ در عکس) و علی شاه آبادی (شهید سمت راست که یکی از سمینوف چی های دسته ادوات بوده)، کنار هم نشسته بودند که تیر سمینوف عراقی می خورد به سر حصیبی و رد می کند، می خورد به سر دومی. سر حصیبی را باند پیچی کرده بودند … عکس را هم رضا احمدی با دوربین علی شاه آبادی گرفته …

یادِ شهدای ۸ سال دفاع مقدس گرامی باد. برای شادی روح این سرافرازان، فاتحه ای قرائت فرمائید.


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/05/01 | ساعت: 14:1 | نويسنده: میثــــــــاق
 

یک ربع مانده به شهادت

 با بیست نفر از دوستان جیرفتی در بستان همکار بودم. هر جا که می‌رفتیم، با هم بودیم. بین ما دوستی و صمیمیت زیادی پدید آمده بود.

یک روز که از رقابیه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم...

یک ربع مانده به شهادت

با بیست نفر از دوستان جیرفتی در بستان همکار بودم. هر جا که می‌رفتیم، با هم بودیم. بین ما دوستی و صمیمیت زیادی پدید آمده بود.

یک روز که از رقابیه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم، فرمانده آمد داخل اتاق و گفت :

‹‹ آقای بلوچ اکبری! جانمازت را جمع کن، اول برو گروهان ارتش؛ بلدوزری گرفته‌ام؛ بارش کن بیاور، بعد برگرد نماز بخوان ››

گفتم: ‹‹ نمازم را می‌خوانم، بعد می‌روم ››

اما فرمانده اصرار کرد و گفت : ‹‹ اول برو جایی که گفتم، بعد برگرد نماز بخوان ››

دیدم اصرار فایده‌ای ندارد؛ همین طور جانماز را پهن شده گذاشتم و رفتم.

فاصله تا گروهان ارتش حدود 5/1 کیلومتر بود.

به گروهان که رسیدم، هواپیماهای عراقی شروع به بمباران کردند.

من سریع رفتم داخل سنگر ارتش. یک ربع بعد که اوضاع آرام شد، دیدم بستان در هاله‌ای از دود غلیظ و سیاه گم شده است.

 وقتی برگشتم، دیدم تعدادی از دوستان شهید شده‌اند. بچه‌هایی که داشتند برای دوستانشان گریه می‌کردند، با دیدن من به طرفم آمدند و با تعجب پرسیدند : ‹‹تو زنده‌ای، شهید نشدی!؟

وقتی برگشتم، دیدم تعدادی از دوستان شهید شده‌اند. بچه‌هایی که داشتند برای دوستانشان گریه می‌کردند، با دیدن من به طرفم آمدند و با تعجب پرسیدند : ‹‹تو زنده‌ای، شهید نشدی!؟ ››

گفتم : ‹‹ شهادت لیاقت می‌خواهد، من حالا حالاها کنار شما هستم. ››

با بچه‌ها رفتیم داخل اتاقی که جانماز پهن بود. دیدیم یک بمب خوشه‌ای درست در نقطه‌ای که من می‌خواستم نماز بخوانم، فرود آمده و جانمازم را کاملاً سوزانده و از بین برده است.

بچه‌ها گفتند : ‹‹ شانس آوردی! اگر فرمانده اصرار نکرده بود، تو حالا اینجا نبودی، توی آسمان‌ها بودی! ››

حرف آن‌ها واقعیت داشت. اصرار فرمانده برای رفتن من خواست خدا بود. اگر خداوند مقدر نکرده بود، من با جانمازم می‌سوختم، اما تقدیر الهی چیز دیگری بود.


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/03/31 | ساعت: 14:22 | نويسنده: میثــــــــاق
 

چهره آشنای دفاع مقدس جانباز ۷۰ درصد شیمیایی است

او نفس می کشد. دستگاه با هر نفس مرطوب او صدایی دارد که دل را فرو می ریزد. تاپ تاپی غریب که صدای دلهره دارد، و پرده های گل دار بر روی پنجره، اتاق ساده و کوچک او را شبیه اتاق سرد بیمارستانی می کند.
سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش، به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند. او صاحب همان عکس معروف دفاع مقدس است. رزمنده ای که ایستاده و تفنگ به دست گرفته و پیشانی بند «یا مهدی ادرکنی(عج)» بر پیشانی اش بسته است.
جانباز ۷۰ درصد شیمیایی سعید ثعلبی(noorozahra.ir)
 
سال 59 در بستان زندگی می کردیم که بعد از شروع جنگ، عراق آنجا را محاصره کرد. به حمیدیه رفتیم. تصمیم گرفتم به جبهه بروم اما به دلیل سن کمم، در بسیج ثبت نامم نکردند. آنقدر سماجت کردم که در بسیج حمیدیه قبولم کردند. در کرخه نور، مسئول ادوات بودم و با اینکه 16 سال داشتم، بعد از مدتی مسئول گردان 40 نفره شدم.
کرخه نور در شمال جفیر قرار دارد. سال 61 نزدیک های عملیات بیت المقدس بود که برای شروع، باید آنجا را پاک سازی می کردیم.
 
جانباز ۷۰ درصد شیمیایی سعید ثعلبی(noorozahra.ir)
 
عراقی ها، کرخه نور را مین گذاری کرده بودند. بچه ها همه داوطلب بودند که از معبر مین رد بشوند و راه را باز کنند. آخرش قرعه کشی کردیم. دو بار قرعه زدیم و هر بار اسم بچه های خوزستانی درآمد. صدای اعتراض شمالی ها بالا رفت. می گفتند: ما مهمانیم، شما در خانه خودتان هستید، بگذارید ما برویم. ما چاره ای نداشتیم، گذاشتیم دوباره قرعه بیندازند، گفتیم مهمانند، باید احترام بگذاریم. بالاخره آنها رفتند. ساعت یک بعد از ظهر بود که آزادسازی کرخه نور را شروع کردیم.
آن روز 50 نفر از بچه ها از روی مین ها رد شدند. مین ها ضدنفر بودند و می کشتند؛ برگشتی در کار نبود. مسیر 40 متری را بچه ها یکی یکی رفتند و باز کردند.
من حساب می کنم که در هر متر، حداقل یکی شان به شهادت رسید. اولی در قدم اول، دومی بعد از او، سومی... و هر کدام که پیش می رفت، پا جای پای کسی می گذاشت که لحظه ای پیش از او، جلوی چشمش در غبار انفجار مین ضدنفر گم شده بود.
فکرش را بکن! صف کشیده بودند و پشت سر هم می رفتند. یکی یکی. یکی می رفت و وقتی صدای انفجار بلند می شد  او که رفته بود در غباری که از زمین به آسمان می رفت گم می شد، بعدی پشت سر او می دوید که به نوبتش برسد که در غبار انفجار بپیچد و به آسمان برود.
نه، چاره نبود، بچه ها می رفتند و راه را باز می کردند. معبر مین از خاکریز مقدم خودمان بود به خاکریز دشمن. بچه ها همه خوشحال بودند. عزم داشتند. الله اکبر و یاحسین (ع) می گفتند و می رفتند و از روی مین رد می شدند و راه را باز می کردند.

جانباز ۷۰ درصد شیمیایی سعید ثعلبی(noorozahra.ir)

این عکس را یک عکاس در هورالعظیم انداخت
سال 61 در عملیات والفجر یک در هور العظیم بودیم که عکاسی آمد و عکسم را گرفت و رفت. آن موقع مسئول دسته بودم.
دیگر او را ندیدم، ولی عکس را داشتم. از کنگره ها و جشنواره های زیادی سراغ این عکس را می گرفتند و دنبالش می گشتند، من هم به آنها می دادم.بعضی ها به اشتباه تصور می کنند که این صاحب این عکس در جبهه به شهادت رسیده است اما این گونه نیست. من زنده ام و حالا با مشکلات شیمیایی ام دست و پنجه نرم می کنم.
 
در عملیات خیبر شیمیایی شدم
قبل از مجروحیت شیمیایی ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر، یک بار از ناحیه دست چپ زخمی شدم  و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.
آن روز چند نفر زخمی شدند. من با قایق، زخمی ها را از شط از جاده بصره به سمت ساحل خودمان می بردم که شط را بمباران شیمیایی کردند. ما هم خبر نداشتیم که اصلا شیمیایی چی هست. ساعت 10 و نیم صبح بود. روی آب بودیم و آن جا هوای شیمیایی را تنفس کردیم. بمب شیمیایی را توی آب انداختند. نیزارها همه سوختند. دودش سفید و غلیظ بود و در هوا می چرخید.
وقتی به ساحل رسیدیم، یکی از بچه ها آتش گرفته و روی زمین افتاده بود. رفتم و با پتو خاموشش کردم. خودم هم بدنم می سوخت. ما را به بیمارستان بردند. بین مجروح هایی که با قایق به ساحل رساندم، اسرای عراقی هم بودند. آن موقع استادیوم ورزشی اهواز تبدیل به نقاهت گاه مجروحین شیمیایی شده بود. ما را به آنجا بردند و شست و شو دادند و بعد هم به بیمارستان نجمیه تهران منتقلمان کردند. دوران بستری ام سه ماه طول کشید. بدنم تاول زده بود، احساس خفگی داشتم، خون استفراغ می کردم. هنوز هم همینطور.
بله، سال 65 در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو  را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم ولی دیگر فایده نداشت. سه نفر بودیم. تشنج کردیم. یکی از بچه ها، بچه تبریز بود، 12 ـ 13 ساله. سرش را محکم می زد به دیوار. خون از سر و صورتش سرازیر شده بود ولی هیچ چیز را احساس نمی کرد. فقط سرش را محکم می زد توی دیوار.
از شلمچه ما را آوردند اهواز و از آن جا بردند تهران. بیمارستان نجمیه، بیمارستان بقیه الله، بیمارستان مصطفی خمینی و بیمارستان جماران. برای مجروحتیم با گاز اعصاب نزدیک شش ماه بستری بودم.
در جبهه، وقتی رزمنده ها سر پست نگهبانی می رفتند، نفر بعدی را که نوبتش می شد، بیدار نمی کردند و خودشان جای بعدی هم بیدار می ماندند و نگهبانی می دادند. بچه ها با هم مثل برادر بودند. پوتین های همدیگر را واکس می زدند، لباس های همدیگر را می شستند، کسی نمی گفت این لباس کی است و آن لباس کی است. همه را با هم می شستند.
حال و هوای آن موقع خیلی خوب بود، پر از افتخار و عشق بود. شب عملیات همه حاضر بودند. همه می خواستند بروند جلو. همه عشق خط مقدم را داشتند. خط مقدم خیلی سخت بود. بچه ها توی جنگ دیده اند، خط مقدم شوخی نیست.همه این ها، مرا به جذب جبهه می کرد.
سال 62 ازدواج کردم. یک هفته بعدش یک شب آمدند درِ خانه دنبالم و گفتند بیا برویم عملیات، من هم رفتم! عملیات خیبر بود، همان جا شیمیایی شدم. خانمم هم چیزی نمی گفت. می گفت: آزادی، برو.

جانباز ۷۰ درصد شیمیایی سعید ثعلبی(noorozahra.ir)

شبها بیدار هستم
حالا هم خیلی سخت است. باید دارو بخورم تا اعصابم آرام بگیرد. عصبانی می شوم، خوابم نمی برد، شب ها بیدار هستم. گاز اعصاب مغز را داغان می کند، انگار یک چیزی توی سر آدم را می خورد. حالا شب و روز قرص می خورم، داروهایم هم همه خارجی هستند. هر شب باید از کپسول اکسیژن استفاده کنم و ...
خودمان راهمان را انتخاب کردیم. خودمان خواستیم و رفتیم و مجروح شدیم. من هم حالا با همین دردها تا آخر عمر ادامه می دهم. باید مردم بدانند، باید بچه ها بدانند. هرچه باشد باید بگویند که جانبازها ذخیره هشت سال دفاع مقدس هستند. باید بگویند که آنها که رفتند، خودشان را برای دین و ناموس و کشورشان فدا کردند.
حالا بچه ها مثل بچه های زمان جنگ نیستند. این بچه ها پرورش و هدایت می خواهند، باید کسی باشد که راه آنها که به جبهه ها رفتند را ادامه بدهد. این بچه ها باید از یک جایی شروع کنند، باید به کشورشان وفادار باشند. ایثار و فداکاری باید زنده بماند.
ما در زمان جنگ در حال دفاع بودیم. ما فقط از خاک خودمان دفاع می کردیم. فقط به فکر کشور خودمان بودیم، می خواستیم مرز خودمان را نگه داریم. خدا را شاهد می گیرم که باید مرزهایمان را با قدرت نگه داریم. همین حالا هم برای دفاع از وطنم، خودم حاضرم از روی مین رد بشوم و فدایی بشوم.


 
  

 
دسته بندي: بسیج | تاريخ: 90/02/27 | ساعت: 11:19 | نويسنده: میثــــــــاق
 

 

1367

27 ارديبهشت‌ماه 1367؛ آغاز عمليات بيت‏المقدس 6 در كردستان‌ عراق

در چنین روزی از سال 1367 هجری شمسی؛ عمليات بيت‏المقدس 6 در محورهای‌ كوهستانی‌ و برف‌پوش‌ شمال‌ شهر ماووت كردستان‌ عراق آغاز گردید. اين‌ عمليات، انهدام ‌30 تا 70 درصد لشكر 4 پياده‏ و هم‌چنین كشته‌ و زخمی‌ شدن‌ و اسارت ‌2400 تن‌ از قوای‌ دشمن بعثی‌ را در پی‌ داشت. 
 

 عمليات بيت‏المقدس 6 در استان ماووت عراق در چنين روزي از سال 1367 هجري شمسي آغاز شد.

هنگامي‌ كه‌ شهر فاو سقوط‌ كرد، وضعيت‌ موشك‏باران‌ تهران‌ و شهرهاي‌ ايران‌ از سوي‌ دشمن‌ فروكش‌ كرده‌ بود. پس‌ از گذشت‌ يك‌ ماه‌ از اين‌ بحران، عمليات‌ بيت‌المقدس ‌6 در محورهاي‌ كوهستاني‌ و برف‌پوش‌ شمال‌ شهر ماووت كردستان‌ عراق‌ و مشخصاً‌ بلندي‌هاي‌ شيخ‌ محمد، آسوس و استروك صورت‌ گرفت‌ كه‌ به‌ آزادي‌ اين‌ بلندي‌هاي‌ مشرف‌ بر سد‌ و شهر دوكان عراق‌ و در منطقه‌اي‌ به‌ گستردگي ‌65 كيلومتر مربع‌ انجاميد.

حمله‏ي‌ نهايي‌ نيروهاي‌ تحت‌ امر سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌ پس‌ از ساعت‌ها راهپيمايي، در روز 27 ارديبهشت ‌1367 با رمز "يا اميرالمؤمنين (ع)" آغاز شد. هدف، پيشروي‌ و استقرار مناسب‌ نيروها در شمال‌ سليمانيه، با تكميل‌ سلسله‌ عمليات‌هاي‌ انجام‏شده‌ در ماووت‌ عراق‌ بود که با انجام‌ موفقيت‌آميز و كم‏تلفات‌ اين‌ عمليات، تمامي‌ اهداف‌ مورد نظر تصرف‌ و تأمين‌ گرديد.

با تصرف‌ نقاط‌ مذكور، اتصال‌ مناطق‌ تحت‌ نفوذ معارضان‌ كرد عراق‌ امكان‌پذير شده‌ و راه‌ براي‌ خروج‌ آنان، كه‌ مدتي‌ پيش‌ تحت‌ هجوم‌ ارتش‌ عراق‌ واقع‌ شده‌ بودند، فراهم‌ شد اما بر اثر تغيير اوضاع‌ جنگ‌ در جنوب، امكان‌ بهره‌برداري‌ بيش‌تري‌ از اين‌ موفقيت‌ ايجاد نشد. اين‌ عمليات، انهدام ‌30 تا 70 درصد لشكر 4 پياده‏ي دشمن، و كشته‌ و زخمي‌ شدن‌ و اسارت ‌2400 تن‌ از قواي‌ دشمن‌ را در پي‌ داشت. در ميان‌ تجهيزات‌ منهدم‌‏شده‏ي‌ يك‌ فروند چرخ‏بال‌ ارتش‌ عراق‌ نيز به‌ چشم‌ مي‌خورد.

 

1367

 در ادامه مطلب می خوانید.

بيست و هفتم ارديبهشت‌ماه ۱۰۱۸

بيست و هفتم ارديبهشت‌ماه 1307

بيست و هفتم ارديبهشت‌ماه ۱۳۵۹

بيست و هفتم ارديبهشت‌ماه 1365

بيست و هفتم ارديبهشت‌ماه 1366


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/02/22 | ساعت: 3:39 | نويسنده: میثــــــــاق
 

 شهيد علي كيوانفر(noorozahra.net)

شهيد علي كيوانفر

 

فرزند : يدالله                               

تاريخ ولادت : 20/01/1337         تاريخ شهادت : 09/09/1360 

در سن 23 سالگي                       آموزگار

محل شهادت : محور بستان در عمليات طريق القدس

 

قسمتي از وصيت نامه شهيد :

پروردگارا تو شاهد باش كه هنگامي كه از خانه بيرون آمدم و لباس رزم بر تن كردم فقط و فقط براي ياري حسين زمان و احياي دين تو بود.

بنابراين در راه و هدفي كه دارم مرا ياري كن و پيروزم گردان.

 

خدايا رهبر مسلمين جهان . پشتيبان مستضعفين ونايب بر حق مهدي (عج) خميني كبير را ياري كن تا بتواند پرچم خونين حسين (ع) كه همان پرچم اسلام است را بر بلندترين قلل جهان برافراشته كند و پوزه تمامي كساني كه براي نابودي اسلام كمر بسته اند به خاك بمالد.

 

آفريدگارا . مرا ببخش و گناهي را كه از روي هوي و هوس انجام داده ام ناديده بگير . زيرا اگر مرا نبخشي چگونه با آتش دوزخ بسوزم.

نثار روح پاكش صلوات.


 
  

 
دسته بندي: بسیج | تاريخ: 90/01/19 | ساعت: 1:26 | نويسنده: میثــــــــاق
 

بسيج مدرسه ي عشق و...

 

ما فاتحان بدر و حنينيم و خيبريم
ما وارثان مالك و مقداد و بوذريم


در آن دفاع مقدس به دشمنان
داديم نشان كه يك تنه با صد برابريم


هان اي منافقان،نترسيم ما ز مرگ
تسليح تا به نام نامي الله اكبريم


ما را ز شرق و غرب و منافق هراس نيست
ما تشنه ي شهادت عطشان و كوثريم


هر قدرتي عليه نهضت ما قد علم كند
بر قامتش چو تيغ شرربار حيدريم


ما لشكر سپاه و بسيجي به امر حق
سينه سپر مقابل خصم بد اختريم


فرمان رسد ز رهبر فرزانه هر زمان
همچون سفير تابع فرمان رهبريم

 

بسيج جايگاهي به بلنداي مقام مجاهدين راه خدا ،ايثارگران و آمرين به معروف و ناهيان از منكر دارد. بسيج، مدرسه ي جهاد اكبر و اصغر است كه ثمره ي تحصيل در آن،نيل به افق هاي كمال و بندگي است. فارغ التحصيلان مدرسه ي بسيج، گلهاي سرسبد جامعه اند كه خميني كبير (ره) درباره آنان فرمود:
بسيج مدرسه ي عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنامي است كه پيروانش بر گلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سرداده اند.
بسيج،ميقات پابرهنگان و معراج انديشه ي پاك اسلامي است كه تربيت يافتگان آن، نام و نشان در گمنامي و بي نشاني گرفته اند.
بسيج لشكر مخلص خداست كه دفتر تشكل آن را همه ي مجاهدان از اولين تا آخرين، امضاء نموده اند. من همواره به خلوص و صفاي بسيجيان غبطه مي خورم و از خدا مي خواهم تا با بسيجيانم محشورگرداند. چرا كه در اين دنيا افتخارم اين است كه خود بسيجي ام....


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 90/01/03 | ساعت: 19:50 | نويسنده: میثــــــــاق
 

قطعه اى از بهشت

هشت سال جنگ تحميلي (zavareh.net)

پيروزي، بدون شليك يك فشنگ


سال 1360 يكي از روزهاي ابتدايي جنگ در جبهه آبادان محل استقرار ما جبهه ذوالفقاري بود. غروب به منطقه رسيديم، بچه ها به سرعت از خودروها پياده شدند تا قبل از اينكه هوا كاملاً تاريك شود منطقه را شناسايي كنند و سنگرهاي انفرادي و محل خواب موقتي براي خودشان آماده كنند.
صبح كه شد به ارزيابي منطقه مشغول شديم. عراقي ها حدود دو كيلومتر جلوتر از ما يك گردان تانك مستقر داشتند. از نيروهاي خودي هم سمت راست ما يك گردان ويژه از ارتش بود و درسمت چپ ما بچه هاي ستاد جنگ هاي نامنظم مستقر بودند.
چند روز از حضور ما در منطقه مي گذشت و در حال تكميل و درست كردن مواضع دفاعي بوديم.
آن روز تازه خورشيد در حال تابيدن بود كه صداي غرش تانك هاي دشمن زمين زير پاي ما رو به لرزه درآورد. بچه ها بدون هيچ درنگي همه از خواب بيدار شدند و بدون كمترين ترديدي به سمت اسلحه و سنگرهاي خودشون حركت كردن. حسين فرمانده گردان با صداي بلند داد زد: نادر بلند شو، عراقي ها اومدن. آرپي جي زن آماده باش... و به سرعت با تيمش به قصد آماده كردن قبضه خمپاره دويدند، هركس كاري مي كرد. در يك چشم به هم زدن همه پشت خاكريز ها به صف شده بودند. آفتاب هر لحظه بالاتر مي اومد و اشعه خودش را در منطقه پخش مي كرد. اشعه هاي خورشيد روي برجك تانك هاي عراقي مي تابيد و كاملاً محل آنها را مشخص مي كرد. اما مثل اينكه تانك ها آماده نبودند چند متر به سمت جلو حركت كردند و لوله هاي تانك را به طرف سنگرهاي بچه هاي ارتش نشانه رفتند. همه منتظر اجراي آتش از طرف تانك هاي عراقي بوديم. ولي آنها آتش نكردند. همه بچه ها متوجه شدند كه عراقي ها دارند زورآزمايي مي كنند، به قول امروزي ها اول صبح كل انداختند.

دفاع مقدس (zavareh.net)


ما هم كه هنوز سنگر درست و حسابي نداشتيم، سعي مي كرديم تا درگير نشويم. حدود 10 دقيقه گذشت، در همين فاصله، يك نفر با جيپ از نيروهاي ارتش از سنگر بيرون آمد و روبه روي تانك هاي عراقي قرار گرفت و برعكس تانك هاي عراقي كه فقط چند متر از سنگرهاشون بيرون اومده بودند حدود 500 متر به طرف تانك هاي عراقي جلو رفت. وسط بيابون افسر فرمانده خودرو بلند شد و روي خودرو جيپ به حالت سر پا ايستاد و منتظر عكس العمل عراقي ها شد. چند دقيقه بعد از پشت خاكريز نيروهاي ارتش به ترتيب و با فاصله خودرو هاي جيپ مسلح به سلاح 106 و موشك تاو بيرون اومدند و هر خودرو جيپ روبه ري يك تانك عراقي قرار گرفت و افسران فرمانده هر خودرو جيپ به حالت سرپا ايستادند. در عين حال ما منتظر عكس العمل عراقي ها بوديم. كه صداي غرش تانك هاي عراقي آمد و به آرامي عقب نشيني كردند و رفتند توي سنگر هاي خودشون. صداي الله اكبر بچه ها بلند شد. يك پيروزي بدون شليك يك فشنگ.


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 89/04/04 | ساعت: 14:22 | نويسنده: میثــــــــاق
 

روزهايي بود كه اطراف بانه در منطقه‌اي بسيار حساس نگهباني مي‌داديم. پس از چند روز نگهباني تعدادي تانك عراقي پيدا شدند.

 غرش تانك‌ها همه‌ي ما را وحشت‌زده كرده بود. چون امكانات دفاعي بسيار محدودي داشتيم فكرمان به جايي قد نمي‌داد.


محمدرضا كه روح بلندش پايبند تعلقات دنيوي نبود، مردانه قبضه‌ي آرپي‌جي را برداشت و به سمت تانك‌ها رفت.

با تير اول تانكي را مورد هدف قرار داد و به آتش كشيد؛ بي‌توجه به اين‌كه ديگر تيري در دست ندارد مزدوران بعثي با تانك او را محاصره كردند و او با دستي خالي اسير شد.


در همان گود كوچكي كه با تانك‌ها به‌ وجود آمده بود، آن‌قدر سيد را زدند تا روي زمين افتاد و بعد بر اثر اصابت گلوله شهيد شد.


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 88/12/18 | ساعت: 11:25 | نويسنده: میثــــــــاق
 

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

 

852552

- آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

- نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

- آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 88/12/18 | ساعت: 9:14 | نويسنده: میثــــــــاق
 

مهمات تمام شده بود. حاجي بي سيم زد ولي بي فايده بود. از شب قبل نه كمكي آمده بود نه مهماتي .


- خدايا! هيچ كس نمي تونه كمك بكنه. يقه كي رو بگيرم جز تو؟


توي آن تاريكي زد به بيابان و داد مي زد.


زير پايش خالي شد. افتاد داخل حفره اي بزرگ. خواست بلند شود. درد پيچيد توي پايش.


پايش را دراز كرد. پوتين هايش روي خاك كشيده شد و نرمه خاك روي پلاستيك. نشست روي جعبه.بازش كرد : جعبه دوم. جعبه سوم. همه دشان پر بود.

552


عراقي ها نتوانسته بودند انبارهايشان را قبل از فرار منفجر كنند.


 
  

 
دسته بندي: روزگاری جنگی بود... | تاريخ: 88/12/09 | ساعت: 18:43 | نويسنده: میثــــــــاق
 

صداي زنگ كه آمد.دلم هري ريخت.در را كه باز كردم ديدم سيدي پشت در است.انگار كه امام حسين (ع) باشد.گفتم: ((آقا خبر مي داديد


خودمان را آماده كنيم. من حالا يك قرباني بيشتر ندارم.)) آقا گفتند: ((همان يك قرباني ات را قبول كردم.))

542552

وقتي از خواب بيدار شدم بوي عطر هنوز در خونه بود. خانمم را بيدار كردم. گفتم: ((بلند شو ! آقا. پسرت را قبول كردند. بايد آماده شويم.))


................................................................................................................


پستچي را هم آوردند مسجد. روز سومش بود. پستچي نامه را داد به پدرش. خودش زودتر از نامه رسيده بود. پدرش نامه را بوسيد. باز كرد و همان جا خواند. براي همه: ((... شما را به نماز اول وقت و اهميت دادن به مسائل شرعي و حفظ ارزش هاي انقلاب و پيروي از امام و خدمت به انقلاب توصيه و سفارش مي كنم ... خداحافظ حميد آزاد.))

هيچ كس توي مسجد نبود كه گريه نكند.

 

9696966


.............................................................................................................

نه پلاكي. نه كارتي. نه نامه اي. مانده بودند استخوان هايي كه پيدا كرده اند مال بچه هاست يا عراقي ها. آن جايي هم كه تفحص مي كردند هم عراقي بود هم ايراني
صداي يكي شان يك دفعه بلند شد:
 يا حسين ! يا حسين ! بچه هاي خودمون هستن.
به سمتش رفتند. پرسيدند از كجا فهميدي؟ خاك را از روي چيزي كه توي دستش بود پاك مي كرد. آن را به سمت بقيه گرفت و گفت: ((از عكس امام!))


 
  

 
دسته بندي: بسیج | تاريخ: 88/11/18 | ساعت: 22:22 | نويسنده: میثــــــــاق
 

از بچه هاي عمليات كربلاي 5 بود.تنش پر بود از تير و تركش. بعثي ها اما نبردنش بهداري. همان شب رفت.زديم به در و نگهبان عراقي را صدا زديم. گفتند چهار نفر برش دارند و ببرند بيرون. وقتي جنازه اش را آورديم.توي راهرو يك دفعه بوي عطر همه جا را پر كرد. همه تعجب كرديم. حتي عراقي ها بو كردند.جلو آمدند.جنازه بود.

44554


جنازه بوي عطر مي داد. عصباني بودند. با كابل افتادند به جان ما كه چرا به جسد او عطر زده ايم.خودشان هم مي دانستند ما حتي نمي توانيم يك سوزن با خودمان بياورين توي سلول. حرص شان گرفته بود. بوي عطر ولي قطع نمي شد.


 
  

 
دسته بندي: بسیج | تاريخ: 88/10/23 | ساعت: 11:22 | نويسنده: میثــــــــاق
 


بعد از عمليات والفجر ده. وقتي مي خواستم براي مرخصي 48 ساعته برگردم عقب. يكي از هم محلي ها را ديدم. وقت نداشتم بمانم صحبت كنم فقط گفت خبر سلامتي اش را به خانواده اش برسانم.
توي محله پدرش را ديدم. خبرش را رساندم. پدرش هم گفت: «فقط از طرف من ببوسش».
مرخصي تمام شد. برگشتم منطقه . جلوي سنگر اورژانس. چند تا شهيد بود دقت كردم يكي شان همين هم محلي بود. رفم جلو بوسيدمش. پيغام پدرش را رساندم.

45585421

--------------------------------------------------------------------------------------------------

56787887

دلشان طاقت نياورد. بالاخره رفتند او را لو دادند. داد مي زد مي گفت : «آدم فروش ها ! برگردم حال همتان را مي گيرم»
فرمانده زد پس كله اش و گفت: «بچه برو. كافيه»
سوار آمبولانسش كردند و بردند. تركش خورده بود و به كسي نمي گفت.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

فردريك مجتبي رفته بود...
فرمانده گردان آورده بودش. از مشهد. همين طورى بدون پرونده . اسمش فردريك بود. مسيحي. از گردنبند و صليبش پيدا بود. آمده بود اهواز جنس بخرد. شنيده بود ارزاني است.

مجتبي ! خودش اسمش را عوض كرد.
يك بار بعد از اينكه مداح روضه امام حسن (ع) را خوانده بود گفت :«من را هم صدا كنيد مجتبي.»
اين طوري فردريك شد مجتبي.

بعد از عمليات كربلاي 8. سرشماري:
- انجوي؟
- حاضر
- محسن؟
- حاضر
- مجتبي؟
- ...
سكوت. محسن گفت : «اول تير بعد مين.چيزي ازش نماند.»
مجتبي رفته بود.

78788787

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

مسجد را گذاشته بودند روي سرشان بچه ها. رضا كوچولوهاي محله را جمع كرده بود و برايشان كلاس هاي جور واجور مي گذاشت. سيد باقر.خادم مسجد. گفت:«باز شما اين شيطانك ها را آورديد مسجد؟»
رضا به بچه ها اشاره كرد آرام باشند. سيد باقر آرام مي گفت: «لا اله الا الله!»

012225452

مسجد را گذاشته بودند روي سرشان مردم. شلوغ بود. معلوم نبود پدر مادرها همراه بچه هايشان آمده بودند يا بچه ها همراه پدر مادرشان.جمع شذه بودند رضا را بدرقه كنند تا قطعه شهدا. سيد باقر چشمهايش خيس خيس بود. اسفند دود مي كرد و آرام مي گفت: «لا اله الا الله!»

 


 
  

 
.:: تمامی حقوق این سنگر متعلق به پایگاه مقاومت بسیج امامزاده یحیی(ع) شهر زواره می باشد::.

 
دفاع همچنان باقی است


 
درباره سنگر


جمهوری اسلامی ایران ... استان اصفهان ... شهرستان اردستان ... شهر زواره

نويسنده:میثــــــــاق

سنگر را به اشتراک بگذاريد

 
بايگاني سنگر

 
آدرس هاي ورودي سنگر

www.basiji.net
www.zavareh.net
www.noorozahra.ir

 
پيوند هاي سنگر

.: مبارزه
.: نصر 19
.: همسنگر
.: شيعه تم
.: ﮔﻞ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ
.: نجوای دل
.: زواره نيوز
.: وبلاگ نيوز
.: مبارز کليپ
.: مدافع کليپ
.: اخبار پيام نور
.: مردان آسماني
.: بصيرت شيعه
.: فروشگاه تبيان
.: بشير اس ام اس
.: خاکریز جنگ نرم
.: پلاک يعني هويت
.: ايميل موقت ايراني
.: پايگاه اينترنتي ماوا
.: جنبش وبلاگي غدير
.: کانال سنگر در آپارات
.: شجره طیبه صالحین
.: بسيج دانشجويي زواره
.: شبكه مـجازي ارزشي ها
.: جنگ ما ا خاطرات کوتاه
.: الله اكبر. خامنه اي رهبر
.: گـروه فرهنـگی راه رضـوان
.: كانون وبلاگنويسان شيعه
.: پايگاه اطلاع رساني برهان
.: پايگاه بسيج شهيد ديالمه
.: گــچ . تختـــه. تخته پـــاك كن
.: زواره شهري به قدمت تاريخ
.: بسم رب الشهداء والصديقين
.: پايگاه وبلاگ نويسان ارزشي
.: پايگاه خبري تحليلي نقد نيوز
.: پايگاه اينترنتي شهادت طلب
.: پایگاه اطلاع رسانی نکته نیوز
.: مسابقه وبلاگ نویسی رویش
.: پايگاه اطلاع رساني شهداي ايران
.: پايگاه اطلاع رساني پنجره هشت
.: پايگاه فرهنگي هنري نقش جهان
.: انجمن پايگاه فرهنگي نقش جهان
.: پايگاه اطلاع رساني هجوم خاموش
.: کم‍پ مجازي بسيجيان امام خامنه اي
.: هيئت بسيجيان پايگاه شهيد سيادت
.: پايگاه آموزشي خبري آي تي گل نرگس
.: جشنواره وبلاگ نویسی مبارزان سایبری
.: سايت جامع فرهنگي مذهبي جنت العباس
.: پايگاه اطلاع رساني شهداي استان اصفهان
.: پايگاه اطلاع رساني هيات جنة المهدي (عج) رشت
.: مرجع وبلاگنويسان پايگاه هاي بسيج سراسر كشور
.: یاد یاران*انجمن خیریه و حمایت از مصدومین شیمیایی و ایثارگران

 
تمثـال شهدای سنگر


 
شهدای شاخص بسیج

شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی

 شهید ناهید فاتحی کرجو

 
بارکد سنگر

qrcode

 
رنکينـــگ سنگر SEO

PageRank Checking Icon
Future Google PR for basiji.net - 4.06

 
وصيت نامه شهداء


 
فرم معرفي سنگر

« معرفي سنگر به دوستان»
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:

با تشکر از شما

 
لوگوهاي حمايتي سنگر

جنبش تولید ملی حمایت از کار و سرمایه ایرانی
جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
کمپین حامیان قتل شاهین نجفی مرتد
دهه بزرگداشت امام علي النقي علیه السلام در فضاي مجازي

خاکریز

The soft war fence خاکريز جنگ نرم
مرجع وبلاگنويسان بسيجي سراسر كشور

Theme Edited By: WWW.ZAVAREH.NET