|
بعد از عمليات والفجر ده. وقتي مي خواستم براي مرخصي 48 ساعته برگردم عقب. يكي از هم محلي ها را ديدم. وقت نداشتم بمانم صحبت كنم فقط گفت خبر سلامتي اش را به خانواده اش برسانم. توي محله پدرش را ديدم. خبرش را رساندم. پدرش هم گفت: «فقط از طرف من ببوسش». مرخصي تمام شد. برگشتم منطقه . جلوي سنگر اورژانس. چند تا شهيد بود دقت كردم يكي شان همين هم محلي بود. رفم جلو بوسيدمش. پيغام پدرش را رساندم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

دلشان طاقت نياورد. بالاخره رفتند او را لو دادند. داد مي زد مي گفت : «آدم فروش ها ! برگردم حال همتان را مي گيرم» فرمانده زد پس كله اش و گفت: «بچه برو. كافيه» سوار آمبولانسش كردند و بردند. تركش خورده بود و به كسي نمي گفت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
فردريك مجتبي رفته بود... فرمانده گردان آورده بودش. از مشهد. همين طورى بدون پرونده . اسمش فردريك بود. مسيحي. از گردنبند و صليبش پيدا بود. آمده بود اهواز جنس بخرد. شنيده بود ارزاني است.
مجتبي ! خودش اسمش را عوض كرد. يك بار بعد از اينكه مداح روضه امام حسن (ع) را خوانده بود گفت :«من را هم صدا كنيد مجتبي.» اين طوري فردريك شد مجتبي.
بعد از عمليات كربلاي 8. سرشماري: - انجوي؟ - حاضر - محسن؟ - حاضر - مجتبي؟ - ... سكوت. محسن گفت : «اول تير بعد مين.چيزي ازش نماند.» مجتبي رفته بود.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
مسجد را گذاشته بودند روي سرشان بچه ها. رضا كوچولوهاي محله را جمع كرده بود و برايشان كلاس هاي جور واجور مي گذاشت. سيد باقر.خادم مسجد. گفت:«باز شما اين شيطانك ها را آورديد مسجد؟» رضا به بچه ها اشاره كرد آرام باشند. سيد باقر آرام مي گفت: «لا اله الا الله!»

مسجد را گذاشته بودند روي سرشان مردم. شلوغ بود. معلوم نبود پدر مادرها همراه بچه هايشان آمده بودند يا بچه ها همراه پدر مادرشان.جمع شذه بودند رضا را بدرقه كنند تا قطعه شهدا. سيد باقر چشمهايش خيس خيس بود. اسفند دود مي كرد و آرام مي گفت: «لا اله الا الله!»
|