|
از بچه هاي عمليات كربلاي 5 بود.تنش پر بود از تير و تركش. بعثي ها اما نبردنش بهداري. همان شب رفت.زديم به در و نگهبان عراقي را صدا زديم. گفتند چهار نفر برش دارند و ببرند بيرون. وقتي جنازه اش را آورديم.توي راهرو يك دفعه بوي عطر همه جا را پر كرد. همه تعجب كرديم. حتي عراقي ها بو كردند.جلو آمدند.جنازه بود.

جنازه بوي عطر مي داد. عصباني بودند. با كابل افتادند به جان ما كه چرا به جسد او عطر زده ايم.خودشان هم مي دانستند ما حتي نمي توانيم يك سوزن با خودمان بياورين توي سلول. حرص شان گرفته بود. بوي عطر ولي قطع نمي شد.
|