|
صداي زنگ كه آمد.دلم هري ريخت.در را كه باز كردم ديدم سيدي پشت در است.انگار كه امام حسين (ع) باشد.گفتم: ((آقا خبر مي داديد
خودمان را آماده كنيم. من حالا يك قرباني بيشتر ندارم.)) آقا گفتند: ((همان يك قرباني ات را قبول كردم.))

وقتي از خواب بيدار شدم بوي عطر هنوز در خونه بود. خانمم را بيدار كردم. گفتم: ((بلند شو ! آقا. پسرت را قبول كردند. بايد آماده شويم.))
................................................................................................................
پستچي را هم آوردند مسجد. روز سومش بود. پستچي نامه را داد به پدرش. خودش زودتر از نامه رسيده بود. پدرش نامه را بوسيد. باز كرد و همان جا خواند. براي همه: ((... شما را به نماز اول وقت و اهميت دادن به مسائل شرعي و حفظ ارزش هاي انقلاب و پيروي از امام و خدمت به انقلاب توصيه و سفارش مي كنم ... خداحافظ حميد آزاد.))
هيچ كس توي مسجد نبود كه گريه نكند.

.............................................................................................................
نه پلاكي. نه كارتي. نه نامه اي. مانده بودند استخوان هايي كه پيدا كرده اند مال بچه هاست يا عراقي ها. آن جايي هم كه تفحص مي كردند هم عراقي بود هم ايراني صداي يكي شان يك دفعه بلند شد: يا حسين ! يا حسين ! بچه هاي خودمون هستن. به سمتش رفتند. پرسيدند از كجا فهميدي؟ خاك را از روي چيزي كه توي دستش بود پاك مي كرد. آن را به سمت بقيه گرفت و گفت: ((از عكس امام!))
|