|
مهمات تمام شده بود. حاجي بي سيم زد ولي بي فايده بود. از شب قبل نه كمكي آمده بود نه مهماتي .
- خدايا! هيچ كس نمي تونه كمك بكنه. يقه كي رو بگيرم جز تو؟
توي آن تاريكي زد به بيابان و داد مي زد.
زير پايش خالي شد. افتاد داخل حفره اي بزرگ. خواست بلند شود. درد پيچيد توي پايش.
پايش را دراز كرد. پوتين هايش روي خاك كشيده شد و نرمه خاك روي پلاستيك. نشست روي جعبه.بازش كرد : جعبه دوم. جعبه سوم. همه دشان پر بود.

عراقي ها نتوانسته بودند انبارهايشان را قبل از فرار منفجر كنند.
|